X
تبلیغات
مصطفی زمانی -

مصطفی زمانی

مجله آنلاین مصطفی زمانی

مصاحبه اول (مجله همشهری جوان)

ميم.صاد.ط"را که در موتورجست وجوي گوگل مي زني مصطفي زماني مي آيد واولين لينک در باره بيوگرافي اوست اما کنارنام اوهنوز بايد توضيح بدهند که اوبازيگر نقش يوزارسيف است.آشنايي مردم با چهره او در نقش يوزارسيف هنوز بيشتر از آشنايي آنها با نام وچهره بدون گريم اوست.اما نمي توانم مطمئن باشم که مصطفي زماني احتياجات فيلم هاي شهري وخياباني را برطرف کند.براساس عکس هايي که ازاو در اينترنت ديده ام مصطفي زماني در نگاه اول هنرپيشه نقش "آقا وباشخصيت "است.جواني که مي تواند کت وشلواربپوشد وپاروي پا بيندازد.البته این جوان آقا وباشخصیت همواره در داستان های عشقی حضوردارد.اوجوان آقا وبا شخصیت است که کم صحبت می کند وخیلی ازمسائل را درخودش می ریزد وخیلی بخواهد کار دراماتیک انجام بدهد احتمالا دریک صحنه زیربرف یا باران به عشقی که دارد اعتراف می کند یا مثلا با ناراحتی کت وشال گردنش را برمی دارد واز جایی قهر می کند.با این اوصاف باید بررسی کردکه چقدر نقش مشترک ومشابه در سینمای ایران نوشته می شود که"تیپ خور"اوباشد.اوبازیگری است که بایک بازی متفاوت وهنوز دیده نشده درفیلمی ترسناک کار خودرا درسینما آغاز کرده.پتانسیل حضور اودر سریال حضرت یوسف حتما به توفیق آن کمک خواهد کرد اما برای اینکه مصطفی زمانی به طورخودبسنده بتواند گیشه ای همیشگی ومداوم داشته باشد باید سوپراستار نقش هایی شود که به او می خورند.

مصطفی زمانی:مردم یوسف رامی شناسند نه مصطفی زمانی را گپ وگفت بازمانی هنگام پخش سریال پرحاشیه "یوسف پیامبر(ع)"به دلایلی میسر نشد تا اینکه بالاخره طلسم این هفته شکست ومصطفی زمانی خیلی راحت تر دعوت به گفت وگو درباره پرونده سوپراستار هارا قبول کرد.اوایل گفت وگو با او به گلایه گذاری دوستانه زمانی از مجله ونگاه ما به سریال یوسف پیامبر گذشت تا اینکه رسیدیم سربحث اصلی واینکه آیا زمانی می تواندبا پشتوانه محبوبیت یوزارسیف در سینما جاپای گلزار بگذاردوبه تنهایی ملت را به سینما بکشاند یانه؟

البته تا وقتی آل اولین فیلم سینمایی او روی پرده نیاید وبازتاب ها را نبینیم نتیجه گیری درباره این سوال زود وخام است اما مسیر گفت وگو نشان داد زمانی با نگاه خاصی پا در جاده سینما گذاشته.

*سوپراستار بعدی سینمای ایران شمایید؟

سوپراستار در هرجامعه ای معنای خاصی دارد ونمی شود معنای مطلقی برای آن در نظر گرفت.در جامعه ما کسی است که تک بوده ودسترسی به اوسخت است"شاخص است"مردم به خاطرش پول می دهند وحاضرند بروند توی صف سینما بایستند.به نظر من عصراینجور کارها سرآمده .عصر اینکه مردم فقط به خاطرشخصی بروندپول بدهند وکسی به تنهایی بتواند گیشه را تعیین کند.تمام شده.در آینده تعداد سوپراستار هابیشتر شده ومعنای آن عوض می شود.

*چرا دوره اینجور سوپراستارها تمام شده؟

چون سیستم وجودی انسان اجازه نمی دهد.شما به عنوان یک فرد باید مدام جذابیت ایجاد کنیدو از طرفی هم نمی توانید شرایط جامعه ای را که شما را می خواهند تشخیص بدهید.کافی است یک اشتباه بکنید به زمین می خورید.این حس انرژیک بین یک سوپراستار ومردم جامعه است که باعث می شود مردم آن فرد را دوست داشته باشند.من در ذهن خودم یک سری چیز هارا میدانم ولی همه که اینها نیست. بستگی به شرایط دارد.

*این سوپراستارشدن آنقدرهاهم بی در وپیکروبی قانون نیست.

ولی وقتی ما نمی دانیم پله های روبه رویمان چقدر است نمی توانیم برنامه ریزی کنیم.ما مشکلمان این است که فکر میکنیم برای ماندگاری باید با فلانی باشی یا اگر به فلانی بگویی نه نمی شود.

*یعنی تو اگر توی باند فلانی نباشی کارت پیش نمی رود؟

نه سند هرچیزی اصل نباشد یک روز معلوم می شود.ما درسینما باید کارگردان وفیلمنامه خوب داشته باشیم که فیلم خوب بسازد که بازیگر در آن خوب باشد نمیشود ساختار فیلم خوب نباشد وهمه وظیفه فروش فیلم به دوش بازیگر باشد.

*ولی این سوپراستاراست که می تواند مردم را از خانه بیرون بکشد وبه سالن ببرد.

نه.یک بازیگر می تواند این کاررا کند.مثلا الان پرویزپرستویی مردم را به سینما می کشاند.ما بخواهیم نخواهیم  باید برویم سراغ اصل.تا کی سینما با لودگی جلو می رود.بدلش معلوم می شود.بازیگر اگر بازیگرنباشد قلابی بودنش معلوم می شود.

*خب سعی می کند صورت وشمایل وظاهرکارش را پیش ببرد.

درست ولی ما مجبوریم سراغ اصل برویم.ما سینمای تجاری را اشتباه گرفته ایم.در دنیا سینمای تجاری سوتی ندارد.فیلم هایش درست وحسابی هستند حرف دارند وبرایشان خرج می شود.ما وقتی برویم سراغ اصول وکار درست وحسابی بازیگرها هم می روند سراغ اصل و اینکه داشته هایشان را روکنند.توی بعضی سایت ها نظرسنجی برای من گذاشته اند مردم لطف دارند ومن که نمی توانم براساس این نظرات بگویم  خیلی خوبم . ما که نمی توانیم خودمان را گول بزنیم.معلوم می شود قلابی هستیم.

یک مثال دیگر بزنیم.من هیچ وقت سراغ نشریات نرفتم .چهارتا عکس دادم به مطبوعات.من هم برنامه داشتم برای مطبوعات.

*می بینید پس شما هم برنامه دارید برای اینکه توی دنیای بازیگری چهره باشید؟

نه!برای چیزی که دست خودم هست برنامه دارم اما روند جامعه دستم نیست.در مطبوعات یکهو دیدم دارم وارد فضایی می شوم که به آن اعتقاد نداشتم.دیگر عکس ندادم.

*ولی این چیزها برای نشریات زرد جذاب است.

نباید اینجور راجع به این نشریات حرف زد. بیشترستاره های ما مدیون نشریات هستند.کسی که برای دیدن  یک نفربه سینما می رود نیازی به توجیه ندارد.اساسا آنهایی که گیشه را تعیین می کنندکسانی نیستند که دنبال جزئیات سوپراستارباشندوبراساس آن قضاوت کنند.به نظرم نشریات زرد برای کلیشه دار بودن یک بازیگر خیلی خوب عمل می کنند.

*ببینید شما نقش اولتان دریوسف یک نقش مثبت بود وحالا هم نقش یک مجنون در فیلم آل به نظر می آید به جز بحث مطبوعات در انتخاب فیلم هم برنامه دارید؟

مخاطب سینما با تلویزیون فرق دارد.مخاطبی که می آیدسینما به خاطر من می آید.هنر یک خوبی دارد آن هم اینکه اگر درست انجام بدهی دیده می شوی.اگرمن بعداز یوسف نقش قاتل رابازی کنم وبه نحواحسن ازعهده نقشم برآیم قبولم می کنند.من خودم دوست دارم همه کارها را تجربه کنم وبرای خودم برنامه ریزی دارم.حالا زورم به محیط بیرون می رسد یانه .بایددید.

*ولی شما یک چهره هستید که حق انتخاب فیلمنامه دارید.

بله تاحدی!من برای موفقیت درکارم درکنارفکر ازنشانه ها هم استفاده می کنم.در همان بی قانونی با نشانه ها جلو می روم.بعد از یوسف کلی سریال پیشنهاد داشتم.دوستانم می گفتند شروع کن .ولی صبر کردم تا احساسم ونشانه ها به من علامت دادند.من برای نقشم سعی می کنم آن را حس کنم.من چون دلسوز کارم هستم برای خودم برنامه دارم.ولی گاهی بعضی چیزها ازتوان ما خارج است.سعی می کنم براساس محدوده توانایی هایم برنامه ریزی کنم.

*اما شاید همه چیز براساس برنامه های شما نباشد.مثلا شاید گیشه ازشما ادامه دادن یوزارسیف به عنوان یک عاشق معصوم را می خواهد وبعد شما سراغ نقش دیوانه می روید.

من برنامه دارم براساس نوع نگاهم به مردم ـمنتقدان وسینما کارانتخاب می کنم.من این قدر به اینها فکر می کنم که زیاد پرت نشوم.

*پس جامعه تعیین می کند که مصطفی زمانی بازی کند نه خودش؟

من تصمیماتم را براساس دانشی که باوردارم می گیرم نه براساس نظرات شما.اما اگر مدت زیادی با شما دمخور باشم می رود در ناخودآگاهم.من بسته به نوع وعمق ارتباطم با شما نظرتتان را در پس ذهنم دارم.وقتی می خواهم تصمیمی بگیرم بدون اینکه مستقیما به شما بگویم از نظراتتان استفاده می کنم.

*خب پس همه چیز را بالا وپایین می کنید؟

نه من باید باورکنم بعدتصمیم بگیرم.وقتی آل را انتخاب کردم به اینکه علی معلم(تهیه کننده)خوب بلد است تبلیغ کند فکر نکردم.اماالان می بینم آره یک جایی قبلا این را شنیده بودم.البته من بهرام بهرامیان (کارگردان آل)را خیلی قبول دارم وخوشحالم که مانند دو دوست باهم کار کردیم.

*پس با این همه آنالیز شما هوشمندانه مسیررا می روید مثلا بعداز یوزارسیف رسانه ها راکنترل کردید که زیاد دیده شوید.

هوشی که دل با آن نرود زمین می خورد.هوشی درحدنرمال دارم ولی حس وحال صحنه هم مهم است.برای من آدم های پشت دوربین وحتی تدارکاتچی هم مهم هستند.من حاضرم درصحنه فیلم هر سختی را تحمل کنم تا بیشتر یاد بگیرم. نمی شود گفت فیلم گیشه است.صادقانه بگویم چون نمی توانم درباره ظرفیت خودم واوضاع پیرامون نظربدهم وزیاددر رسانه ها کنکاش نکرده ام نمی توانم نظری بدهم.می دانم عده زیادی من را می شناسند ولی یوسف آنها را گرفته  نه مصطفی زمانی.چون من شخصیتی رابازی کردم که همه می شناختند.

* اگر برنامه تان شکست خورد حاضرید دوباره نقشی مثل یوسف رابازی کنید تا بازسازی شوید؟

شاید برگردم به قله اول تا مسیر را بهتر انتخاب کنم.من برای یوسف هم سختی کشیدم.هفت ماه توی فشارروحی بودم.اینجور نبود که سریع به یوزارسیف برسم.همان قله اول هم قله ی سخت ودشواری بود.


مصاحبه دوم:مصطفی زمانی درمجله خانواده سالم

مصطفی زمانی از لنز وعینکهای آفتابی می گوید

لنزهای رنگی یا به تعبیری لنز های زیبایی نه تنها بین خانم ها بلکه در میان آقایان هم همچنان طرفداران زیادی دارد.وجود لنز واستفاده از آن در سینمای امروز پررنگ تر از پیش است و البته نوع استفاده از آن کمی متفاوت تر از گذشته شده است.پیش از این داشتن چشم های رنگی در بازیگر از حسن های او وویژگی ممتازی برای ایفای نقش به حساب می آمد.ولی امروزه در سریال هایی نظیر یوسف پیامبر یا ترانه مادری ونیز به نوعی دیگر در فیلم سینمایی.سیزده گربه روی شیروانی و...کاربرد لنزهای تیره را برای چشم های روشن سینما شاهد هستیم.در گذشته برای جذابیت چهره بازیگر لنز های رنگی با رنگ های روشن استفاده می شد و امروزه لنزهای تیره برای بازیگران کاربرد دارد.به قول مصطفی زمانی برای معصومیت دادن به چهره بازیگر از لنز تیره استفاده می شود.

*مصطفی زمانی بازیگر نقش حضرت یوسف که چشمانی روشن دارد چنین وضعیتی را تجربه کرده وبا سختی هایش آشناست.او برای ایفای این نقش مدت طولانی لنز های رنگی را تحمل کرده...

استفاده از لنز نظر کارگردان بود

در سریال یوسف پیامبر. آقای سلحشور کارگردان کار معتقد بود که بازیگر نقش یوسف بیش از اینکه زیبا باشد باید معصومیت داشته باشد.برای ایجاد این معصومیت در چهره من استفاده لنز را مناسب دیدند.چشم های من روشن است وبرای این کار به تشخیص گریمور از رنگ تیره استفاده شد.

سختی های استفاده ازلنز

سریال حضرت یوسف مدت طولانی جلوی دوربین بود.حتما می دانید قریب به پنج سال در زمستان بسیار سرد وتابستان فوق العاده گرم تصویر برداری آن طول کشید.یادم می آید در روزهای گرم وجود لنز بیشتر اذیتم می کرد.به خصوص وقتی که مجبور بودیم در فضای باز زیر نور خورشید وبا آفتاب شدید جلوی دوربین کار کنیم.

لنز یک شی اضافه

وقتی لنز در چشم داری هرکاری که برای فراموشی آن انجام می دهی باز هم حضور یک شی اضافه را احساس می کنی.روزهای آخر بازی در سریال یوسف پیامبر دیگر به لنز عادت کرده بودم اما باز هم حضورش آزاردهنده بود.هرچند من برای ایفای این نقش حاضر بودم هرسختی را به جان بخرم استفاده از لنز که چیز مهمی نبود.

لنز یا عینک؟!

با وجود لنزهای طبی فکر میکنم هنوزعینک جایگاه خودش را ازدست نداده است.خیلی ها ازاستفاده لنز می ترسند وعینک را ترجیح می دهند.ضمن اینکه خیلی ها هم استفاده مداوم از لنز را دوست ندارند ومعتقدند استفاده مداوم آن به چشم آسیب می زند.برای همین در کنار آن از عینک هم استفاده می کنند.

عینک سوژه ی بچه ها!

من هم مثل خیلی از بچه ها عینک زدن را دوست داشتم اما معمولا برخلاف خیلی از بچه ها وقتی عینکی می دیدم آن را به چشمم نمی زدم ودوست داشتم خودم عینکی باشم.

عینک آفتابی!

مگر می شود بچه شمال بود وعینک آفتابی استفاده نکرد؟!در شمال به دلیل آب وهوا و وجود تابش تند خورشید مجبوری از عینک استفاده کنی هرچند خیلی ها عادت کرده اند واین کار را نمی کنندولی من فکر می کنم چنین تابشی برای چشم مضر است.

مصطفی زمانی زیبایی هر چهره را در سادگی آن چهره می داند ومعتقد است هر رنگ چشمی با ظاهر همان چهره متناسب است.پس همان رنگ مناسب بوده ونیازی به تغییر ندارد.او می گوید اگر چشم های تیره داشت حاضر نبود از لنز برای تغییر آن استفاده کند همان طور که الان برای تیره کردن آن از لنز استفاده نمی کند...


مصاحبه سوم :مجله کولاک

اشاره : بدون شک دیگر با مصطفی زمانی بازیگر نقش حضرت یوسف (ع) که متولد

سال 1361 ، که اهل فریدون کنار است آشنا و متوجه شده اید که او قطعا بازیگری

آینده دار و بسیار مستعد است . عده زیادی او را آدم محافظه کار میدانند ولی این

محافظه کاری به گفته خودش از پی شرایط ایجاد شده است . صحبت های او

خواندنی است .

مصطفی زمانی خودش را باور دارد ؟

بعد از خدا خیلی به خودم متکی هستم . این طور بار آمده ام و روحیه ام اینگونه

است . سعی کردم از پس مشکلاتم بربیایم . و یاد بگیرم در پس هر رفتار و انتخاب اگر

شکستی بود مسئولش خودم هستم و اگر موفقیتی بود کمک آدم ها را در رسیدن

آن از یاد نبرم . سعی کردم همیشه درست جلو بروم و هر پیروزی و شکستی را

جزئی از زندگی ام بدانم و همیشه به زمان به عنوان عادل ترین داور نگاه کرده ام .

آدم بسیار محافظه کاری به نظر می آیید ، لااقل در امر گفتگو اینطور هستید . کما

اینکه اگر این فرصت در اختیار دوستان دیگری بود تا به حال با یک بمباران مطبوعاتی

روبه رو شده بودیم . این محافظه کاری را باید از ویژگی های فردی تان بدانیم یا

ماحصل شرایط است ؟

خب معمولا این شرایط است که باعث میشود تا انسان نوع رفتارش را تغییر دهد و

سعی کند تا تصمیم های متفاوت تر و در نهایت درست تری بگیرد . در مورد این احتیاط

هم باید بگویم به خاطر شرایط به وجود آمده . طی سه سالی که سر ساخت سریال

یوسف را پشت سر گذاشتم دوست نداشتم مصاحبه ای داشته باشم چون

میخواستم به نقشی که برای کار به من داده شده بود حرفه ای نگاه کنم برای همین

سعی کردم کل انرژی ام را روی نقش بگذارم . خب طبیعتا در آن مقطع سنی و با

پذیرش چنین نقش بزرگ و دشواری فشار زیادی روی من بود . تمام سعی ام را کردم

تا اولین کارم را درست انجام بدهم نه اینکه حرف بزنم و با مصاحبه خودم را مطرح

کنم .

البته اینجا موضوع دیگری هم مطرح میشود ، وقتی شما ازانجام مصاحبه امتناع می

ورزید  شاید اینطور استنباط شود که نمیخواهید به انتقادهای وارده جوابی بدهید ؟

انتقاد همیشه وارد است چون هیچ کس نمیتواند بگوید کارش بی نقص بوده . شاید

مردم کاری را دوست داشته باشند ولی منتقدان نظر متفاوتی ارائه بدهند . این

میتواند حالت متفاوتی هم داشته باشد . نقد منتقدان بی غرض ناراحتم نمیکند به هر

حال هر کسی به ضعف های بازی خودش آشناست حالا ممکن است آن را کتمان یا

اصلاحش کند ، یک سری چیزها هم هست که انسان نمیتواند در طول کار اشرافی

بر آنها داشته باشد و منتقدان آنها را دیده و گوشزد میکنند و بازیگری مثل من که تازه

آمده این نقد را در ذهن خود جای داده و در طول کارش آنها را لحاظ میکند . شاید

تعدادی از این نقد ها او را به همان هدفی که در ذهن دارد برساند .

یکی از ایراد های وارده به این مجموعه درباره دیالوگهای دوگانه آن در دو محیط

کلاسیک و عامیانه است که گاه با هم تداخل داشته اند . خودتان با دیالوگ هایی که

برایتان نوشته بودند راحت بودید ؟

وقتی نقش بزرگی مثل یوسف را برای اولین کارتان به دست می آورید در شروع کار

باید هر آنچه کارگردان میخواهد انجام بدهی و اجازه اظهار نظر نداری که به ناخداگاه

ذهنت اعتماد کنی چون ممکن است بازی ات با سلیقه کارگردان یکی نباشد و نقش

را از دست بدهی . پس لااقل در اوایل کار هر چه میگویند را بدون آنکه اختیاری

داشته باشی انجام میدهی بعد از مدتی که جلو میروی و با تفکرات کارگردان آشنا

میشوی و او هم به تو اعتماد میکند دیگر میتوانی نظر بدهی این دوگانگی که در مورد

دیالوگهای خودم اشاره کردید را تا حدودی قبول دارم . من سعی کردم نقشی که

مربوط به سه هزار سال پیش است و همه ابعاد آن در فضای کلاسیک رقم میخورد را

برای تماشاگرانی که اکنون او را میبینند باور پذیر بازی کنم . بنابراین سعی کردم

تلفیقی از فضای کلاسیک و رئال را به تناسب موقعیت های مختلف فیلمنامه در بازی

ام به کار بگیرم . البته به دلیل بی تجربگی ام و سختی کار کلاسیک به خصوص

گویش کلاسیک گاهی نتوانستم این توازن و تناسب را به خوبی رعایت کنم که از این

بابت عذرخواهی میکنم .

باید به زنگ صدایتان به عنوان یکی از نقاط قوت بازی اتان اشاره کرد :

زنگ صدا بیشتر به ذات و طبیعت صدای فرد است و میتوانم بگویم که ذات و طبیعت

صدا با تمرین و ممارست بهتر و دلنشین تر میشود . من به دلیل اینکه اولین تجربه

حرفه ای بازیگری ام بود سعی کردم اول وظیفه یک بازیگر را رعایت کنم و بعد از آن به

مسائل فنی نزدیک شوم . اولین وظیفه ام هم سالم نگه داشتن روح بود . یعنی

رسیدن و نزدیک شدن به روح نقش انسانی که لیاقت بازی کردنش را پیدا کرده بود .

به نظر من حضرت یوسف یک اسطوره است و یک پیامبر دوست داشتنی برای ما

ایرانی ها . به نظر من اولین چیزی که مردم دوست دارند از یک پیامبر ببینند  همان

معصومیت و بری بودنش از گناه است و اینکه همیشه بسیار انسانی تر از آدمهای

محیط اطرافش رفتار میکند و بر همین اساس نوع بیان و گویشم را بر این مسیر جلو

بردم و حتی نگاهم را خیلی کنترل کردم به همان دلیل که یک معصوم بی دلیل نگاه

نمیکند و حتما در پس هر نگاهش تفکری نهفته است .

به جز کنترل گویش و نگاه بحث فواصل سنی که بازی کرده اید هم قابل توجه است :

بله چون می بایست تا حدود 45 سالگی یوسف را بازی میکردم . علاوه بر این ( دو

عنصر گویش و نگاه ) که در مقاطعی از جمله افزایش سنی و با درگیری اش یا

مسئله نگهداری حکومت و مواجهه با باج خواهان و ...بود ، مجبور به کنترل وزن خود

هم شدم . در این مجموعه حداقل 4 مقطع وزنی را بازی کرده ام که بیننده حتما آن را

حس میکند و باور کنید کار سختی است . مثلا در سن 18 سالگی یوسف 73 کیلو

بودم و در سن 45 سالگی اش خودم را به 86 کیلو رساندم یعنی همیشه در طی

اسن 3 سال بازی 13 کیلو نوسان وزنی داشتم . سعی کردم کارم را حرفه ای ببینم

و در همان اولین تجربه همه تلاشی که میتوانم را بکنم تا به مذاق مردم خوش بیاید .

اگر در جایی از این مصاحبه گفتم که از کارم راضی ام به خاطر این است که با صداقت

کامل کاری را که به من محول شده بود انجام دادم . تمرینات بدنسازی و سوارکاری

داشتم مدام در حال خواندن فیلمنامه و دیدن فیلم بودم تا تجربیات فنی ام را بالا ببرم

تا ماحصل آن برای بینندگان خوب باشد به اضافه زحمت همه بچه ها که فشارش را

روی دوشم حس میکردم و نمیخواستم نتیجه زحمت آنها به باد برود . حالا اینکه مردم

و منتقدان بازی ام را دوست داشته باشند اگر چه برایم مهم و دلپذیر است اما واقعا

این تصمیم ( دوست داشتن یا نداشتن ) با آنهاست و از عهده من خارج است چون

من فقط وظیفه دارم که کارم را درست و صادقانه انجام بدهم .


مصاحبه چهارم:اعتمادملی

زمانی درباره اس‌ام‌اس‌هایی که درباره سریال یوسف ساخته می‌شود نیز گفت: اول برای خودم می‌آید

مصطفی زمانی در آن بعدازظهر كه قرار مصاحبه را گذاشتيم و در فاصله يك ساعتي كه مصطفي زماني تاخير داشت، در وبگردي‌هاي لابلاي صفحات بي‌نهايتي كه براي <بازيگر نقش حضرت يوسف(ع>) باز شده بود، دريافتم مصطفي زماني درست ساعت 11 صبح روز هشتم بهمن هشتاد و سه براي اولين بار جلوي دوربين قرار گرفت تا <يوزارسيف> شود و دست بر قضا ‌آن روز هشتم بهمن بود.

چهار سال و چند ساعت مي‌تواند زمان خيلي زيادي نباشد براي ‌آنكه سرنوشت يك نفر آنقدر عوض شود كه به جاي يكي از آن سه هزار نفري كه براي نقش يوسف از آنها تست گرفته شد و رد شدند، جوان بيست‌وهفت ساله‌اي با اعتماد به نفس روبرويمان بنشيند كه آنقدر خوب از عشق و همه چيز حرف بزند كه گويي چيزي از روح يوسف نبي در او حلول كرده باشد.

مصطفی زمانیدر آن بعدازظهر كه قرار مصاحبه را گذاشتيم و در فاصله يك ساعتي كه مصطفي زماني تاخير داشت، در وبگردي‌هاي لابلاي صفحات بي‌نهايتي كه براي <بازيگر نقش حضرت يوسف(ع>) باز شده بود، دريافتم مصطفي زماني درست ساعت 11 صبح روز هشتم بهمن هشتاد و سه براي اولين بار جلوي دوربين قرار گرفت تا <يوزارسيف> شود و دست بر قضا ‌آن روز هشتم بهمن بود.

چهار سال و چند ساعت مي‌تواند زمان خيلي زيادي نباشد براي ‌آنكه سرنوشت يك نفر آنقدر عوض شود كه به جاي يكي از آن سه هزار نفري كه براي نقش يوسف از آنها تست گرفته شد و رد شدند، جوان بيست‌وهفت ساله‌اي با اعتماد به نفس روبرويمان بنشيند كه آنقدر خوب از عشق و همه چيز حرف بزند كه گويي چيزي از روح يوسف نبي در او حلول كرده باشد.

 مصطفي يادش نبود چهارسالگي يوسف شدنش را جشن بگيرد. حتي وقتي پرسيديم كه امروز چندم است بين نهم و هشتم شك داشت. فقط چشمان سبزش درخشيد و گفت: راست مي‌گويي يادم نبود.

* مي‌داني امروز چندم بهمن‌ماه است؟

... هشتم. چطور؟

*هشتم بهمن براي شما روز خاصي نيست؟

(فكر مي‌كند...)

*هشت بهمن سال هشتاد و سه را فراموش كردي؟

 (مي‌خندد) فراموش نكردم. اما الان يادم نبود. چهار سال قبل در چنين روزي، من براي اولين بار رفتم جلوي دوربين. يعني هشت بهمن هشتادوسه من اولين پلانم را براي سريال حضرت يوسف بازي كردم.

*الان ساعت 6 بعدازظهر است اما شما كارت را در ساعت 11 صبح انجام داده بودي. در اين ساعت حالت چطور بود؟ استرس داشتي؟

 استرس نداشتم اما خسته بودم. سه چهار تا پلان گرفته بوديم و اين ساعت‌ها ديگر كار تمام شده بود. زمستان است و هوا زود تاريك مي‌شد و ما رفته بوديم كه عكس راكورد لباس را بگيرند.

*وقتي كارت تمام شد كي باهات حرف زد؟ اينكه خوب بودي، خوب نبودي، كار چطور بود و...

 معمولا وقتي براي اولين بار كار مي‌كني، نمي‌آيند بگويند كه خوب هستي يا خوب نيستي. سعي مي‌كنند با رفتارشان به آدم اعتماد به نفس بدهند كه فكر كني بايد خيالت راحت باشد. براي اعلام نظر معمولا مي‌گذارند كمي زمان جلوتر برود.

*به هر حال بايد به يك بازيگر جوان اعتماد به نفس بدهند.

 من هفت ماه قبل از آن با پروژه قرارداد بسته بودم و در اين مدت تقريبا با كل گروه رفيق شده بودم و از اين بابت استرسي نداشتم ولي استرس خود نقش روي من زياد بود. آن زمان كه من جلوي دوربين رفتم تقريبا بيست‌ودو سال داشتم و داشتم پروژه‌اي كه مي‌گفتند هزينه‌اش هفت ميليارد است كار مي‌كردم. من نمي‌گويم كه حالا خوب هستم يا نه اما كافي بود كه يوسف و بازي‌اش جواب ندهد. يعني اگر همه عوامل خوب كار مي‌كردند و يوسف جواب نمي‌داد تماشاگر نداشتيم وكل سريال قطعا خيلي لطمه مي‌خورد و طبيعتا از همان موقع اين استرس روي من بود. من نمي‌خواهم بگويم كه خيلي توان داشتم اما به هر حال من انرژي براي كار داشتم اما در آن سن شما هر تواني كه داشته باشي ناتوان مي‌شوي. بالاخره مي‌رسي به اينكه خدايا من زحمت خودم را كشيدم، تو كمك كن. اين ربطي به نقش ندارد. تو در برابر آن همه توقعاتي كه از تو دارند ضعيف مي‌شوي و با خودت مي‌گويي كه يعني تو طاقت تحمل اين بار را داري؟

*مي‌شود آن بيت معروف كه: <بار غم عشق اورا، گردون نيارد تحمل/ چون مي‌تواند كشيدن، اين پيكر لاغر من...>

 دقيقا. مي‌دانستم نبايد به آن فكر كنم. وحشي بافقي مي‌گويد: <رهم را منتهايي نيست، زان رو مي‌رود مقصد/ اگر مي‌داشت پاياني منش يك گام مي‌كردم.> راه من بي‌پايان بود و من سعي مي‌كردم كارم مصداق اين شعر باشد كه: <چون مرد رهي ميان خون بايد رفت/ از پاي فتاده سرنگون بايد رفت/ تو پاي به راه نه و هيچ نپرس/ خود راه بگويدت كه چون بايد رفت.> راه خيلي وحشتناك و طولاني بود ولي من اگر مي‌خواهم اين راه را بروم بايد فكر كنم اگر اين راه پر از خون شود و من چهار دست‌وپا هم كه شده بايد اين راه را بروم. وقتي با اين اراده وارد راه بشوي خود راه به تو مي‌گويد كه چگونه بايد بروي.

ا*ين حس مبارزه‌جويي را در آن شش ماه كه قرارداد بسته بودي و كاري نمي‌كردي پيدا كرده بودي؟

 

 اين حس مبارزه‌جويي نيست. آدم‌ها شخصيت‌ها را از فيلتر خودشان رد مي‌كنند و به مردم نشان مي‌دهند. زماني كه من مي‌خواهم عشق را نشان بدهم، شصت درصد از آنچه كه نشان مي‌دهم مربوط به تصوري است كه مصطفي زماني از عشق دارد و سي درصد آن عشقي باشد كه نقش مي‌خواهد نشان دهد و ده درصد آن هم آنچه كارگردان احساس مي‌كند يعني باور عشق براي آدم‌ها فرق مي‌كند. آن باور، در ساليان سال و بنابر تجربه‌اي كه مصطفي از عشق داشته به وجود مي‌آيد. يعني در عشقي كه نشان داده مي‌شود، هميشه يك بك‌گراندي وجود داشته. من هميشه در تمام زندگي‌ام سعي كردم روي چيزي كه اعتقاد دارم بايستم و چيزي را كه دلم رضا مي‌دهد انجام بدهم. هميشه اين را مي‌گويم كه من ياد گرفته‌ام با دلم چرك‌نويس كنم و با عقلم پاكنويس چون كار من كار هنر است و در هنر اگر همه چيز را با عقل بسنجيم، همه چيز خراب مي‌شود و به هم مي‌ريزد. من خيلي پيشنهاد كار داشتم ولي ردشان كردم خيلي‌ها شايد ناراحت شدند كه چرا اين كار را كردم.

*به نقش منفي يا مثبتش نگاه نكرديد؟

 نه. من بايد به نقش توجه كنم و اگر حس براي من ايجاد شد آن را كار كنم. اگر هزار نفر هم بيايند و بگويند خيلي خوب است، نمي‌توانم انجامش بدهم چون به اصطلاح نمي‌كشم مگر اينكه يك وقتي شما يك فيلمنامه را مي‌خوانيد و مي‌بينيد كه زياد متوجه نشده‌ايد اما كارگردانش كارگردان بزرگي است. در اين صورت مي‌گوييد او فلاني است و با خودتان مي‌گوييد من حتما به دليل سواد كم‌ام نتوانستم با آن ارتباط برقرار كنم. بگذار خودم را در اختيار او قرار بدهم تا او از من بازي بگيرد.

*گفتي كه عشق را از فيلتر ذهن خودت عبور دادي. عشقي كه تو بازي‌اش مي‌كردي عشقي بود كه در حوزه زندگي يك پيامبر اتفاق افتاده بود. مصطفي زماني بيست‌ودوساله، چطور مي‌تواند چنين اتفاق عشقي را از فيلتر ذهن خودش عبور دهد و درست نشانش بدهد و نترسد؟

 واقعيت اين است كه ترس هميشه هست ولي معمولا يا قبل از انجام يك كار است يا بعد از آنكه تمام شده و آن وقت آدم با خودش مي‌گويد: <واي، من اين كار را كردم؟> آدم در حين انجام كار كمتر دچار اين ترس مي‌شود. من نوعا سعي مي‌كنم در زندگي اول آدم باشم بعد هر چه كه مي‌خواهم باشم. تمام اطرافيان من مي‌دانند كه هنر براي من يكي از مقوله‌هايي است كه كمك مي‌كند من آدم باقي بمانم. من دوست دارم آدمي باشم كه بعد از آنكه از اين دنيا رفتم بگويند فلاني چه آدم خوبي بود، به اين وابسته نيستم كه بگويند چه هنرمند خوبي بود. سعي مي‌كنم هنر شعبه‌اي باشد براي آنكه من در آن انسانيتم را گسترش بدهم. حالا ممكن است يك هنرمند باشم، يك كارگر باشم، يك كارمند باشم يا هر چيز ديگر. شما وقتي به مقوله انسانيت فكر مي‌كني خيلي نزديك مي‌شوي به آن ورطه. همه ما آدم‌هايي را كه با دلشان حرف بزنند را دوست داريم و تقريبا مي‌توانم بگويم روح آدم‌ها هم خيلي به هم نزديك است. هر چقدر هم خلوص پيدا مي‌كنند به هم نزديك‌تر مي‌شوند. روح‌آدم‌ها مثل يك لوح سفيد است و مابراساس دانشي كه به دست مي‌آوريم و فضايي كه پيرامون ما هست هر كدام از اينها نقشي بر اين لوح مي‌زنند و بعدا اين لوح ممكن است بشود يك آدم بد كه لوح قشنگي نيست يا اينكه بشود يك آدم خوب. شما هر وقت كه بخواهي به اصلت نزديك شوي اگر بتواني هر كدام از اين خصلت‌ها را پاك كني شبيه‌تر مي‌شوي به اصل. آدم‌ها وقتي به روحشان بر مي‌گردند، صداقت را باور مي‌كنند، عشق را باور مي‌كنند و همه چيز را باور مي‌كنند. يعني شما از راه برهان خلف مي‌رسيد به حقيقت ماجرا. من سعي كردم از اتودي استفاده كنم كه بيننده باور كند كه اينكه دارد اين ديالوگ را مي‌گويد يك پيامبر است. يعني اگر من باور نكنم او هم باور نمي‌كند. وقتي من مي‌گويم <به خدا ايمان داشته باشيد> بايد در آن لحظه خودم خدا را باور و به او ايمان داشته باشم. يعني من وظيفه دارم اول خودم باور كنم بعد بيننده‌ها.

*آن موقع سن و سالتان هم كمتر بود و آدم هر چقدر به كودكي نزديك‌تر باشد به اصل و به قول شما چرك‌نويس دل نزديك‌تر است. يعني سال‌هايي كه با دلش كار مي‌كند.

من بيشتر سعي مي‌كنم كودك باشم. من اعتقاد دارم كه ما بايد در دوستي‌هايمان كودك باشيم و در بيزينس‌مان يك آدم منطقي صرف. با هر انساني، وقتي مي‌خواهي دوستي كني، دوستي كن. سياست نكن. بچه‌ها وقتي مي‌خندند، مي‌خندند،‌وقتي كه گريه مي‌كنند، گريه مي‌كنند. اگر دوستي جلوي شما زار مي‌زند و مديرعامل فلان جا است، نگوييد كه مديرعامل فلان جا دارد زار مي‌زند. بگذار گريه‌اش را بكند چون او دوست توست. من سعي كردم به اصل و <من> خودم نزديك‌شوم تا آنچه را كه مي‌گويم باور داشته باشم بعد با توجه به يك‌سري از تكنيك‌ها كه بعدا شكل مي‌گيرد آنچه را كه مربوط به روح قصه است نشان بدهم. روح قصه، روح ماجرا، روح شخصي كه بازي مي‌كني و روح خودت جمع مي‌شود و مي‌شود آنچه نشان مي‌دهي وگرنه هيچ كس كه نمي‌تواند نعوذبالله پيغمبر خدا باشد. من بازيگر هستم و وظيفه دارم آن نقش را خوب بازي كنم و بنابراين سعي كردم بروم به سمت اصل خودم و چيزي كه خودم به آن باور دارم. رفتم به سمت طبيعت. از ناتواني‌ام استفاده كردم و روابطم را با آدم‌هاي خيلي زياد بسيار كم كردم. اين سه سال را تقريبا مي‌توانم بگويم تنها گذراندم. يك بار به خودم آمدم و ديدم هفت هشت روز است كه در خانه نشسته‌ام و اصلا بيرون نرفته‌ام كه حتي يك آب و هوا عوض كنم يا چيزي بخرم.

*آن موقع هنوز اين سريال هم پخش نشده بود و كسي هم نمي‌دانست كه چرا به اين روش رفتار مي‌كني و چرا آنقدر دروني شده‌اي.

 اتفاقا من آدم خيلي محتاطي هستم در مورد چيزي كه در قلبم هست. من با همه جواني‌ام احساس مي‌كنم سال‌ها رنج برده‌ام تا اين حس را به دست آورده‌ام. من به اين جمله اعتقاد دارم و هميشه آن را به خودم مي‌گويم كه: <بگذار به جاي آنكه آدم‌ها بغلت كنند، خدا بغلت كند. گاهي كه از دست آدم‌ها و برخوردشان عصباني مي‌شوم اين جمله ذهنم مي‌آيد. به خودم مي‌گويم چرا مي‌خواهي آدم‌ها بغلت كنند؟ بگذار خدا بغلت كند. اين حرف‌ها وقتي كه زده مي‌شود حالت شعاري مي‌گيرد و ترجيح مي‌دهم در مورد آن حرف نزنم. يك چيز ديگر هم يادم آمد كه بگويم. من به يك سوال در هيچ مصاحبه‌اي جواب ندادم و نخواهم داد حتي اگر در يك برنامه زنده تلويزيوني از من پرسيده شود. اينكه: <نقش يوسف چه تاثيري روي شما گذاشت؟> من به اين سوال اصلا جواب ندادم و نمي‌دهم به دليل اينكه تاثيراتي كه اين نقش روي من گذاشته آنقدر هست كه من هر چه كه بگويم و حتي روشنفكرترين آدم، اگر يك درصد آن را شعار حس كند، آن يك درصد هم برايم آزاردهنده است. اين را من حس كردم نه هيچ‌كس ديگر.

*مجبور بودي تا آنجا كه مي‌تواني و يك بشر غيرمعصوم مي‌تواند به نقش يوسف پيامبر نزديك بشوي.

هميشه از من مي‌پرسند كه چطوري به نقش يوسف نزديك شدي. فكر مي‌كنم از ابعاد مختلف بايد به آن بررسي كرد اما كليت قصه اين است كه من آمدم اول خودم را بشناسم. <من> هر كدام از ما جزيي از خدا است. همه ما وقتي كه به دنيا مي‌آييم تفاوتمان با انسان‌هاي پاك و بزرگ هيچ است. بنيان خلق ما آدم‌ها يكي است چون خدا عادل است و همه ما يك جور خلق شديم. پس هر چه كه برگرديم به عقب برگرديم به خودمان و درون خودمان، سالم‌تر مي‌شويم و وقتي كه سالم‌تر مي‌شويم عشق را بهتر مي‌فهميم و محبت را بيشتر احساس مي‌كنيم.

*اين حرف‌ها را كه مي‌زني من باور مي‌كنم كه فقط زيبايي چهره باعث نشده كه تو انتخاب شوي چون عمده‌ترين بخش ماجرا اين است كه حداقل تو چشمانت سبز است و آنها بازيگر چشم سبز نمي‌خواستند. حتما يك چيزهايي در شخصيت‌ات بوده كه باعث جذب و جلب اعتماد كارگردان شد.

 من قبل از بازي كردن نقش حضرت يوسف هم همين اعتقادها را داشتم و همين حرف‌ها را مي‌زدم. هميشه اعتقاد داشتم كه طبيعت بخشنده‌تر از آدم‌هاي طبيعت است و روحي كه كل اين جهان را مي‌چرخاند خيلي خيلي بخشنده‌تر از حتي عزيزترين كسان ما است. يك نفر به من گفت كه چه چيز داستان يوسف برايت عجيب است. گفتم عجيب‌ترين و جالب‌ترين بخش آن، اين است كه زندگي چهار سال پيش من با زندگي الان من دقيقا مثل عزيز مصر شدن يوسف بود. من چهار سال پيش يك دانشجوي ساده بودم و حالا از من مي‌پرسند نظرت راجع به چيزهاي مختلف چيست. هميشه خدا را شكر مي‌كنم كه اظهارنظرم را مي‌خواهند و من مي‌توانم چيزي را كه سال‌ها به آن فكر كردم، بگويم. همين براي من جاي شكرگذاري دارد. بارها و بارها به من گفته‌اند و از من پرسيده‌اند كه آقا پول كلان گرفتي، تا اينكه من مجبور شدم بگويم زير آن ورقه را سفيد امضا كرده‌ام و گفتم هر چقدر دلتان مي‌خواهد بدهيد.

ا*گر الان هم بود همانطوري امضا مي‌كرديد؟

 بله، شك نكنيد.

*<يوسف در آينه تاريخ> را چه كسي نوشته؟

 <توماس‌مان> نوشته كه آلماني است.

*آن كتاب را خوانده بودي؟

 بله

 

*وقتي كه مي‌خواستي بروي تست بدهي دوباره نشستي و آن كتاب را خواندي؟

 نه. آن كتاب را قبلا خوانده بودم و دوباره آمدم بخوانم، داشتم با يكي از دوستانم كه آدم حسابي است صحبت مي‌كردم گفت اصلا گيريم كه توماس مان بهترين منبع باشد. پنج سال براي آن فيلمنامه صدها كتاب خواندند. اگر پنجاه تا كتاب هم خوانده باشد و يك نفر را نظر داده باشند به اين نتيجه رسيدند كه با توجه به همه چيز اين نسخه قابل اتكاست. بازيگر وقتي صدا، دوربين، حركت را مي‌شنود ديگر با خود آگاهش زندگي نمي‌كند، بيشتر بازي‌اش را با ناخودآگاهش زندگي مي‌كند. شما ذهنيت مي‌گيريد، وقتي ذهنيت مي‌گيريد، نقطه‌اي را كه مي‌خواهيد به آن برسيد ديرتر باور مي‌كنيد. وقتي يك نفر كارگردان است من بايد براي ايشان و افكار ايشان بازي كنم.

*منظورم آن موقع است كه مي‌خواستي بروي تست بدهي. آن موقع كه هنوز فيلمنامه را نديده بودي؟

 نه.

*بنابراين طبيعتا بايد مي‌رفتي و آن كتاب را كه در كتابخانه پدر بود مي‌خواندي يا اقلا به قصه قرآن رجوع مي‌كردي؟

 شرايط بدي كه من داشتم اين بود كه من وقتي تست مي‌دادم اصلا باور نمي‌كردم. فكر مي‌كنيد اين اتفاق چند بار در سينما و تلويزيون افتاده است كه يك آدم در سن بيست و دو سالگي نقش كسي را بازي كند كه بچه هفت ساله اسمش را شنيده و مي‌داند، مداح مي‌داند، عاشق مي‌داند، روحاني مي‌داند، بقال محل مي‌داند و جهان او را مي‌شناسد...

*... و از معدود پيامبراني است كه در حوزه زندگي‌اش عشق هم هست.

دقيقا. تنها پيامبري است كه شما مي‌توانيد در مورد همه حوزه‌هاي زندگي‌شان بحث كني و خيلي لذت ببري. من واقعا عاشق چند سكانس فينال هستم. سكانس‌هاي مربوط به رسيدن يوسف به پدر و معرفي ايشان به برادرهايش و همچنين سكانس ديدار مجدد زليخا. اين سكانس‌ها بارها تكانم مي‌دهد. من نمي‌‌توانم اينها را ببينم و اشك نريزم.

*شما ديده‌اي؟

 بله. چون مي‌رويم براي بازبيني. تكان‌دهنده است. به جرات مي‌توانم بگويم اگر يك انسان ده درصد بويي از عشق برده باشد متاثر مي‌شود.

*مگر اينكه با دلشان نرفته باشند به سمت خدا.

 بله. شما شك نكنيد كه كار مي‌تواند از نظر فني و از هر لحاظ خوب باشد ولي اگر دل نباشد اصلا در نمي‌آيد. هر هنري اين طور است. نقاشي كه با دلش نقاشي نكند فراموش مي‌شود. چند هزار آدم داشتيم كه آمدند و رفتند، چند تا بازيگر داشتيم كه آمدند و رفتند، آنهايي كه وجه انساني را رعايت مي‌كنند و با دلشان زندگي و كار كرده‌اند مي‌مانند. هنر بايد باعث شود كه روح ما صيقل بخورد. من در همين سن اينها را از بزرگان ياد گرفته‌ام. وقتي پرويز پرستويي مي‌گويد من چهارده سال با پاي پياده رفتم تئاتر شهر و برگشتم منظورش اين نيست كه من پاهايم خسته شده و خيلي زحمت كشيده‌ام. من احساس مي‌كنم در آن چهارده سال كه پياده مي‌رفت و مي‌آمد به‌اندازه صدوچهل سال فكر كرده، به‌اندازه صدوچهل سال زجر كشيده و به‌اندازه صدوچهل سال وجودش را گذاشته و كنكاش كرده در روحش به خلوص رسيده و براي همين است كه وقتي يك ديالوگ مي‌گويد ما مي‌بينيم اينقدر دوستش داريم.

*اينكه مي‌تواني اين عقايد را داشته باشي لابد به اين خاطر بوده كه از بچگي به آنها فكر كرده‌اي اما اينكه مي‌تواني اينقدر خوب بيانشان كني حتما اين چهار سال باعث شده كه اينطور اعتماد به نفس داشته باشي. منظورم اين است كه حالا مي‌تواني نظرت را راحت و كلاسه شده بيان كني.

 اين چهار سال عصاره است. شما وقتي كه مدام فكر مي‌كنيد باعث مي‌شود كه به آن قضيه برسيد. وقتي شما جا بزنيد خودتان، خودتان را رد مي‌كنيد. يك عده مي‌گويند كتاب بخوان، فلان كار را بكن و... من مي‌گويم يك جمله كه به دل شما مي‌نشيند، هر جمله‌اي كه هست، سعي كن هميشه به آن فكر كني و آن را انجام بدهي، اگر در پي آن باشي كه آن جمله را انجام بدهي، مي‌بينيم سي سال طول مي‌كشد كه به باور آن برسي. حداقل سي سال. مثلا همه‌مان به هم مي‌گوييم <سعي كن صبور باشي> آقا حداقل سي سال طول مي‌كشد تا تو به آن برسي.

*پس خودت هنوز به باوري نرسيدي، چون هنوز سي سالت نشده.

 (خنده) ما همه‌اش ياد گرفتيم چهار تا كتاب بخوانيم و... زمان مي‌برد. بايد با آن زندگي كني. شما مطالعه مي‌كني تا عشق را از جنس ديگري بفهمي براي اينكه معاني تمام نمي‌شوند. من به يك نفر مي‌گويم عشق چيست او مي‌گويد كه من دختري را در خيابان ديدم كه خيلي زيبا بود و نمي‌توانم تحمل كنم كه به غير از من به كسي ديگر تعلق داشته باشد. به يك آدم مذهبي مي‌گوييم عشق چيست مي‌گويد عشق اين است كه وقتي داري كميل مي‌خواني و رسيدي به آن قسمت كه <خدايا من سرمايه‌اي به جز اميد و سلاحي جز اشك ندارم.> به يكي ديگر مي‌گوييم عشق چيست. آن شعر حافظ را بيان مي‌كند كه: <زلف آشفته و خوي كرده و خندان لب و مست/ پيرهن چاك و غزلخوان و صراحي در دست/ نرگسش عربده جو و لبش افسوس‌كنان/ نيمه‌شب دوش به بالين من آمد بنشست> يكي عاشق را آن جور مي‌بيند. ما كتاب مي‌خوانيم و فكر مي‌كنيم كه از همه بعدها و از همه ديدگاه‌ها عشق را بررسي بكنيم تا بتوانيم يك عشق شكيل‌تر را انتخاب كنيم براي دلمان كه خودمان بتوانيم راحت‌تر زندگي كنيم و به آرامش برسيم.

*يعني در واقع مي‌خواهي كمك بگيري از عناصر مختلف تا بهتر و بيشتر باور كني.

دقيقا

*ولي با اين حال بايد برگردي به دلت.

 بله. بايد باورش كني.


مصاحبه پنجم:فردانیوز

مصطفی زمانی عنوان کرد:عجیب‌ترین بخش سریال حضرت یوسف برای یوزارسیفاگر در يك برنامه زنده تلويزيوني از من پرسيده شود. نقش يوسف چه تأثيري روي شما گذاشت؟ به اين سوال اصلاً جواب ندادم و نمي‌دهم زیرا تأثيراتي كه اين نقش روي من گذاشته آنقدر هست كه من هر چه كه بگويم اگر يك درصد آن را شعار حس كند برايم آزار دهنده است.يك نفر به من گفت چه چيز داستان يوسف برايت عجيب است. گفتم عجيب‌ترين و جالب‌ترين بخش آن، اين است كه زندگي چهار سال پيش من با زندگي الان من دقيقاً مثل عزيز مصر شدن يوسف بود. من چهار سال پيش يك دانشجوي ساده بودم و حالا از من مي‌پرسند نظرت راجع به چيزهاي مختلف چيست.

به گزارش «فردا» مصطفی زمانی بازیگر نقش یوزارسیف در سریال حضرت یوسف (ع) گفت: من به اين جمله اعتقاد دارم و هميشه آن را به خودم مي‌گويم كه: بگذار به جاي آنكه آدم‌ها بغلت كنند، خدا بغلت كند. گاهي كه از دست آدم‌ها و برخوردشان عصباني مي‌شوم اين جمله ذهنم مي‌آيد. به خودم مي‌گويم چرا مي‌خواهي آدم‌ها بغلت كنند؟ بگذار خدا بغلت كند.

زمانی افزود: من به يك سوال در هيچ مصاحبه‌اي جواب ندادم و نخواهم داد حتي اگر در يك برنامه زنده تلويزيوني از من پرسيده شود. اينكه؛ نقش يوسف چه تأثيري روي شما گذاشت؟ من به اين سوال اصلاً جواب ندادم و نمي‌دهم به دليل اينكه تأثيراتي كه اين نقش روي من گذاشته آنقدر هست كه من هر چه كه بگويم و حتي روشنفكرترين آدم، اگر يك درصد آن را شعار حس كند، آن يك درصد هم برايم آزار دهنده است. اين را من حس كردم نه هيچ‌كس ديگر.

زمانی با بیان اینکه آقای سید مهدی فرخ‌پور دستیار آقای سلحشور اولین تست را از وی برای نقش یوسف گرفته است، صحنه مربوط به تست را این گونه شرح داد: برادرها دچار قحطي شده‌اند و براي اولين بار مي‌آيند به مصر. يوسف اسم آنها را داده به نگهبان و گفته اگر چنين كساني آمدند به من بگو. يوسف هم ازدواج كرده و مي‌بيند كه برادرهايش دارند مي‌آيند. يوسف مي‌خواهد يواشكي آنها را ببيند. به زنش مي‌گويد اينها هستند، اينها برادران من هستند. يك حالت دارد كه هم حسي است، هم ترس است، هم بي‌باوري است و هم مي‌رسد به جايي كه هيچ چيزي نيست. هيجان، دوست داشتن و همه چيز در آن هست....


مصاحبه ششم:ایران دخت

بعد از مصاحبه به این نتیجه رسیدم که گروه انتخاب بازیگر حتما در مصطفی چیزی غیر از چهره دیده بودند . یک جوان دانشجوی شهرستانی که چشمان آبی دارد و تجربه بازی ندارد , نمی نوانست گزینه خوبی برای فرج الله سلحشور باشد که حتم داشت یوسف باید چشم و ابرو ومومشکی باشد و بعد از انتخابش در طراحی گریم او آنقدر عوضش کرد تا هیچ کسی او را به عنوان یوسف نشناسد . مصطفی زمانی حتما حرف زده بود و گروه انتخاب بازیگر حتما در او چیزی از این دست دیده بودند وقتی که مثلا از عشق حرف میزد یااز ظرف وحودی انسان می گفت و .....

شاید این نوع حرف زدن و این با اعتماد به نفس اظهار نظرکردن مربوط به این روزهایش باشد که چهار سال از اولین پلانی که جلوی دوربینی قرار گرفت که قرار بود قصه زندگی یوسف را به تصویر می کشد . او در بهمن 83 کارش را شروع کرد و حالا چهار سال بعد است و همه چیز عوض شده است و آن جوان دانشجوی شهرستانی یک چهره سرشناس .

 

دانشجو بودی و در رشته مدیریت درس می خواندی که وارد یک پروژه بزرگ تلویزیونی شدی با کلیه عوامل و امکانات و تمام مسائل حوزه فیلمسازی و سینما . پروژه ای که در آن نقش اصلی و محوری داشتی و بنابراین بسیار مورد توجه بودی . انگار از یک دانشگاه وارد دانشگاه دیگر شدی و یک لیسانس دیگر گرفتی . دقیقآ چهار سال کسب تجربه کردی قبول داری ؟

تجربه ای که کسب کردم زیاد بود . من سه ,چهار مقطع سنی را بازی کردم . تجربه کردم که ازدواج کنم . تجربه کردم که دو تا فرزند داشته باشم . تجربه کردم که یک زندانی باشم . تجربه کردم که یک آدم باشم که مورد اتهام قرار می گیرد . تجربه کردم که یک سیاستمدار باشم . تجربه کردم که عزیز مصر باشم و از همه مهمتر اینکه تجربه کردم که در نقش یک پیامبر باشم . اینکار ژانرهای زیادی داشت . عاشقانه داشت , عالمانه داشت , عارفانه داشت و همه چیز داشت ضمن آنکه دولتمرد بودن را هم داشت .همه این تجربیات هست , ضمن آنکه همانطوری که گفتم چهار سال مقطع سنی را هم تجربه می کنم . با این حال من همیشه این را می دانم که این قدم اول من است , با این تفاوت که قدم اول من بلندتر بوده از عزیزان دیگری که دارند کار میکنند . با این حال باز هم اسم این می شود قدم اول من در بازیگری .

یکی از چهره هایی که به واسطه ای به قول شما قدم اول بزرگ برداشته بود می گفت اگر تو به طریقی دیگر در سطح بالاتری قرار گرفته باشی , اگر لیاقتش را نداشته باشی و تلاش نکنی وقتی قرار است بیفتی از ارتفاع بلندتری می افتی .

دقیقآ اینطور است . مثل اینکه شما دایو زده باشی و خیلی پریده باشی . باید نشان بدهی که می دانی بعدش چه کاری باید انجام بدهی . الان یوسف دارد پخش میشود و خیلی زیباست و خیلی مورد توجه قرار گرفته است و تو حالا بایدنشان بدهی که آبا این ظرفیت را داشته ای که در این موقعیت قرار بگیری . باید نشان بدهی که جه ظرفیتی داری . ظرف تو , عمق استخر تو می شود . اگر تو توانسته باشی که به عنوان یک آدم ظرفیت وجودیت را زیاد کنی, عمق استخر زیاد می شود و تو با مخ به ته استخر نمی خوری . اگر خودت را ببازی و بگویی وای , چقدر خوب , مطبوعات اینقدر به دنبال تو هستند و فلانی مرا تحویل می گیرد و از این کارها , ظرفیت وجودیت خالی و عمقا ناچیز می شود و با سر می خوری به ته استخر . خیلی ها فکر میکنند چه اتفاقی افتاده است در حالی که من میدانم 10 اردیبهشت سریال تمام می شود , چهار , پنج ماه بعدش هم مراسم تجلیل است و اینجامیروی و آنجا میروی و خیلی زود همه چیز تمام می شود و اگر هشیار نباشی و درست انتخاب نکنی دو سال بعدش هم می شوی یک آدرس . یکی میگوید "مصطفی زمانی " طرف نمی شناسد و او توضیح میدهد که " همان که یوسف بود " , میگوید " آها . حالا شناختم ." البته اینکه انسان یک فرصت پیدا می کند که کاری را انجام بدهد که مردم سالهای سال روی آن آدرس بدهند , آدم را خوشحال میکند .

ولی اگر خودت آن موقع در جایگاه خوبی قرار نگرفته باشی و فقط همان آدرس باشی که ناراحت می شوی .

من که هنوز قله را ندیدم ولی قله را دیدن سخت است ولی وقتی که آنرا دیدی دیگر دامنه کوه برایت لذت بخش نیست . در آن مورد که تو گفتی هم آدم آن وقت فقط با خاطراتش زندگی می کند .

من هم می خواستم همین چیزی را که شما درباره قله گفته ای را بگویم . شما اگر بازیگر بودی مثلآ در جایگاه آقای نصیریان که تمام مدارج را در بازیگری طی کرده باشی و در سن بالاتر از شصت سال نقش آقای فتوحی را باری کنی که خیلی مورد توجه قرار بگیرد قضیه ات فرق می کرد . اما شمادر اوج حوانی نقشی را بازی میکنی که اینقدر مورد توجه قرار می گیرد و بنابراین بعد از آن شاید هیچ نقشی نتواند راضی ات کند . همین الان هم – فکر می کنم – این حالت هست درحالی که نقش یوزارسیف را بازی نکرده بودی همه آنها را می پذیرفتی .

بله حتمآ همینطور است . وقتی شما نقشی مثل یوسف را بازی می کنی ممکن است تا مدت ها شخصیتی به این بزرگی را نتوانی در کارهای خودت تکرار کنی و شاید هم فقط یکبار اتفاق بیفتد که چنین شخصیت بزرگی را بازی کنی اما بازیگری دنیایی است باابعاد بی نهایت که وقتی از لحاظ هنری به شخصیتها نگاه می کنی حتی گاهی می بینی شخصیتها در یک سکانس هم آنقدر خوب پرداخت شده اند که تو را وسوسه می کند به همین دلیل سعی می کنم تجربه یوسف را به لحاظ بازی در نقش یک انسان بزرگ ببینم و به کارهای دیگرم مانند یک نجربه جدید نگاه کنم که بر توانایی ام در امر بازیگری کمک کند اینکه پیشنهاداتم را بخواهم همواره با یوسف مقایسه کنم راه درازی در پیش دارم و می دانم که در این راه دراز باید توشه ای داشته باشم که تا مجبور به توقف نباشم و هیچ توشه ای بهتر از تحربه اندوزی نیست .

حالا که این سریال دارد پخش می شود و اینقدر مورد توجه است و همه منتظرند تا جمعه بشود و آت را ببینند از پذیرفتن این مسوولیت خسته نمی شوی اما وقتی روزی بشود که فقط آن آدرس باشی احتمالآ خسته میشوی . تا حالا به این قضیه فکر کرده ای ؟

بله . به آن هم فکر کرده ام . الان این کار دارد پخش می شود , ری اکشن مردم خوب بود و اینها طبیعی است . این هم طبیعی است که من بخواهم بعد از مدتی بازی کنم و نقش های متفاوتی را هم بازی کنم . فکر کنم آن موقع لازم نیست همه را متقاعد کنم چون امکان ندارد . وقتی که اعتقاد پیدا کردی که می توانی یک کار را انجام بدهی و دوستش داری , باید انجامش بدهی که بتوانی بقیه را متقاعد کنی که تصمیم درستی را گرفته ای .

در این پیشنهادها , پیشنهاد نقش منفی هم داشتی ؟

بله . از چهار , پنج پیشنهادی که در همین ماه داشتم , چهارتای آن منفی بود . منفی بود اما بازی های حوبی داشت اما به دلیل اینکه پخش آن بلافاصله بعد از یوسف است , نمی شد .

فکر می کنی آنها که به تو پیشنهاد نقش منفی دادند , چه حسابی کردند ؟ به هرحال چهره ات اصلآ منفی نمی خورد . نکند آنها هم می خواستند گریمت کنند که یک چیز دیگر شوی .( خنده )

شاید من خودم دوست دارم تجربه کنم .

اما هنوز خیلی زود است چون هنوز از بازی شما در نقش حضرت یوسف خیلی نگذشته است.

بله . این هم درست است . ما دو نوع مخاطب داریم . مخاطب تلویزیون و مخاطب سینما . در سینما یک فیلم اگر یک میلیارد بفروشد می گویند خوب فروخته بلیت دو هزار تومان است و جمع همه این تعدادی که دیده اند می شود پانصد هزار نفر . البته سینما مخاطب خودش را دارد و خیلی  از آنها مخاطب خاص هستند اما به هر حال جمع همه می شود پانصد هزار نفر اگر خیلی فروخته باشد .بعدآ هم سی دی آن منتشر می شود و کل آن بعد از دو سال می شود دو میلیون نفر . اما سریالی که بگیرد , در دم پانزده میلیون نفر دارند , آنرا می بینند . سریالی مثل یوسف که بیشتر از این هم می شود .

ممکن است سریال را پیگیری نکنند اما بهر حال چند قسمت را می بینند .

بله . بهرحال مسوولیت کار در تلویزیون متفاوت است . در سینما شما می توانید نقش یک قاتل را بازی کنید می گویند بارک الله . یعنی مخاطب سینما بازی می خواهد و تو باید راضی اش کنی . در صف ایستاده , پول داده , رفته , در یک جای ساکت و تاریک نشسته که راضی اش کنی .

فکرمی کنی مردم دوست دارند نقش منفی ببینند ؟

مردم نه . ما نمی توانیم باور مردم را بشکنیم اما حق هم نداریم با باور مردم زندگی کنیم .

البته قطعآ در تلویزیون اجازه نخواهی داشت که نقش منفی بازی کنی .

بله . قطعآ تا یکی دو سال همینطور است .

الان با بازی در تلویزیون و در این نقش محبوبیت و جایگاه ویژه ای پیدا کردی . آیا با این موقعیت برای سخنرانی و صحبت هم به جاهایی میروی ؟

من سعی میکنم به هرکجا که میروم مثل توریست نباشم . من یک سفر به یکی از استانها داشتم  بالغ بر پانزده , بیست هزار نفر , در ساعت هشت شب در مصلی جمع  شده بودند در حالی که برف هم آمده بود . جمعیت آنقدر زیاد بود که من بعد از ده دقیقه از سن آمدم پایین  وقتی این صحنه را دیدم خوشحال شدم از اینکه کار اینقدر خوب دیده شده و مردم آن را دوست دارند و خوشحال شدم از اینکه اینقدر لطف خدا درباره من زیاد بوده و از طرف دیگر احساس کردم که چقدر مسوولیت من سنگین تر شده است به همین خاطر هم سعی می کنم در جاهایی که میروم خیلی مختصر باشد و بیشتر وجهه هنری داشته باشد تا

وجهه های دیگر .

آنجایی که صحبت از دانشگاه کردم و اینکه در این مجموعه تجربیات زیادی را کسب کردی یک چیز را هم باید می گفتم و آن اینکه با وجود همه آن صحبت ها , این سریال آنچنان که باید بازیگران مطرح زیادی نداشت .

به نظر من داستان یوسف , داستانی بود بین چند تا آدم . یوسف و زلیخا و چند نفر دیگر . مگر چند نفر را می توانیم اسم ببریم ؟

ولی وقتی قرار باشد قصه ای اتفاق بیفتد شخصیت های زیادی اضافه می شود .

وقتی قرار باشد قصه باشد می شود . یوسف , زلیخا , یعقوب , پوتیفار , آخناتون ,آنخماهو و چند نفر دیگر . شما دارید قصه ای را بیان می کنید که مربوط به بیشتر از سه هزار سال پیش است . روابط آنقدر ها نمی تواند گسترده باشد .

منظورم بیان این مساله نبود . می خواستم این را یگویم که به جز یوسف که به خاطر شرایط ویژه اش باید حتمآ از بازیگری استفاده شود که قبلآ بازیگری نکرده , بقیه بازیگران می شد از باریگرام مطرح تر باشند اما زیاد بازیگر مطرح در این سریال حاضر نبودند . اگر مثلآ مرحوم شکیبایی در این سریال بود آن وقت برایت دانشگاه بزرگ تر می شد .

هر کسی یک چیزی دارد برای یاد دادن . من از آقای محمود پاک نیت خیلی چیزها  یاد گرفتم با اینکه من چند سکانس مقابل هم بازی کردیم . چیزی که من از ایشان یاد دیدم این بود که انسان به معنای انسان بود و اینقدر بی منیت بود که من مانده بودم . همیشه همه چبز آن چیزی نیست که ما از بیرون آن را می بینیم . از بیرون می گوییم بازیگر فلان نقش اگر آقای X بود , یک آن نقش, اگر آقای Y بود چطور می شد ولی مااز بیرون و ار نگاه خودمان نگاه می کنیم . همه چیز باید با جفت و جور باشد . من نمی توانم آنقدر ها نظر بدهم . این کار اولین کار من بوده و همه آن بزرگواران از من بزرگ تر بودند , بنابراین من می توانستم از آنها یاد بگیرم .در کیفیت بیشتر و کمتر آن هم نمی توانم نظر بدهم .

از بین کاراکترهای این سریال , کدام را بیشتر از همه دوست داشتی ؟

شخصیتی را که خیلی دوست داشتم و خیلی هم خوب بازی می کرد , زلیخا بود , مخصوصآ در سکانس هاس پایانی, خانم ریاحی , زلیخا را خیلی زیبا بازی کرد مخصوصآ پیری ها را که زلیخا کور و پیر شده و یک عاشق درمانده است . نقش زلیخا  در این سریال پرو پیمان تر از بقیه نقش ها هم هست . یوسف البته خاص و جداست اما زلیخا نقش خیلی سختی است . بعضی از سکانس هایی که از تلویزیون پخش شد برای اولین بار بود که پخش می شد و تاریخی بود .

بازیگر نقش زلیخا از اول انتخاب شده بود ؟

نه قبل از بازیگر نقش زلیخا من انتخاب شده بودم , فکر می کنم برای این نقش مشکلات یکی دو تا نبود . باید یکی انتخاب می شدکه از نقش یک زن بیست , سی ساله تا شصت ساله را بازی می کرد و البته در

شصت سالگی هم به دلیل زجرهایی که می کشد به اندازه هشتاد , نود سال پیر می شد. باید یک زن شاد و سرحال را بازی میکرد تا زنی که پیر و درمانده می شود . در عین حال باید طوری باری می کرد که مردم لعنتش کنند و در یک جایی هم مردم به خاطرش گریه کنند . یک جاهایی خانم ریاحی آنقدر زیبا بازی می کند و آنقدر درماندگی را خوب نشان می دهد که مردم به اشتباه یوسف را مقصر می دانند .

این جزو خط قرمزهای سریال نبود که مردم یوسف را مقصر بدانند ؟

نه .نه . مقصر آنچنانی نه بلکه یک مقداری شیطنت داستانی دارد . به هر حال هر لحظه می توانیم برگردیم به بلاهایی که سر یوسف آمد و اینکه یوسف میگوید نمی خواهم آنها را ببینم چون احساس می کنم شرمنده می شوند . پوتیفار می میرد و یوسف یواشکی میرود . نمی خواهد خاطرات تکرار شوند و چشم در چشم بیفتند و چون می داند که او هنوز دست بر نداشته  است . بنابراین اگر برگردد و دوباره ماجرا مثل اول می شود البته یوسف در جریان نیست که زلیخا فقیر شده . چون یوسف سراغی از او نمی گرفته و زلیخا فراموش شده است . زلیخا زن معروفی بوده برای مردم و پوتیفار آدم معروفی بوده برای قصر و بنابراین وقتی پوتیفار می میرد , زلیخا فراموش میشود .

آیا قصه یوسف در این سریال دقیقآ منطبق با قصه قرآن است ؟ بعضی ها میگویند بیشتر قصه از کتاب مقدس گرفته شده است .

ما نباید در یک چیزی شک کنیم و آن اینکه آنچه درقرآن آمده در این سریال رعایت شده است . من دیالوگ دارم که دقیقآ آیه قرآن است. جایی که نویسنده و کارگردان آنقدر دقت دارد که برای این دیالوگ عین آیه را می گذارد  نمی تواند که قصه را رعایت کند . مساله اصلی این است که داستان یوسف در قرآن , داستان کوتاهی است قصه ای که نوشته شده , از همه کتابها و همه احادیث موجود گرفته شده و اینها در کنار هم قرار گرفته  و این قصه خلق شده . یک روایتی هست که مثلآ من می گفتم کاش این هم در قصه بود البته بیشتر شبیه به افسانه است اما فکر کنید که چقدر آن صحنه را زیبا می کرد . وقتی داشتند یوسف را می فروختند , یک کتیبه بود که اسامی را در آن می نوشتند , اسم ثروتمندان مصر را در کتیبه خریداران یوسف نوشته بودند , یک پیرزن گدا گفت اسم مرا بنویسید گفتند تو مگر چه داری ؟ گفت : یک مقداری تخم مرغ .    

گفتند : تو با یک مقدار تخم مرغ می خواهی یوسف را بخری ؟ گفت : نه , من فقط می خواهم اسمم  توی

خریداران یوسف باشد اینها کمک می کنند که داستان جذاب شود .

الیته معلوم است مه این داستان تخیلی است .

بله . به هر حال همه اینها در کنار هم قصه را جذاب می کند . در تفسیر المیزان و خیلی از منابع مختلف در مورد قصه یوسف شرح داده شده  . خیلی از منابع بوده و من البته در جریان آن نیستم ولی تا جایی که من شنیدم این است که اینکارها معمولآ تاییدیه دارند , نه آقای سلحشور , نه تیم فیلمنامه نویسی . نه هیچ مسلمان دیگری حق این را ندارند که آیه قرآن را در نظر نگیرد ولی ممکن است در بعضی مسائل سلیقه ها و شنیده ها متفاوت باشد . اینمه برادر بد یهودا بوده یا کس دیگر به سلیقه ها و شنیده های مختلف بستگی دارد . ما برادر بده را گذاشتیم یهودا و شمعون .اما یک دانشجو گفته بود که یهودا برادر خوبه بوده اما چون اسم یهود روی آن بوده آن را گذاشتید برادر بد . آقای سلحشور گفت سه جا ذکر شده که یهودا و لابی و  دوبین آدمهای بدی بودند که من بین آنها شک داشتم و عقل من گفت که یهودا درست است .

موقعی که اینکار را شروع می کردی یا قبل تر از آن بازیگر مورد علاقه ات چه کسی بود ؟

خیلی کس خاصی مد نظرم نبود و هر کسی را که خوب بازی می کرد دوست داشتم و طبیعتآ به فراخور سن و سال و در دوره های مختلف فرق میکرد . دوره نوجوانی ما مصادف بود با سالهای دفاع مقدس و فیلمهای جنگی زیاد می دیدیم و آن موقع استاد ما جمشید هاشم پور بود که بازیگر خیلی خوبی بود هنوز هم هست .بعدش وارد فضای نسل جدید بازیگران ایران شدیم و محمدرضا فروتن و رادان و پورعرب و فریبرز عرب نیا و اینها . من معمولآ هر فیلمی که قشنگ باشد نگاه می کنم و از بین بازیگران هم نود درصدشان را خیلی دوست دارم و کلآ نسبت به همکارانم احساس خوبی دارم. یکسری از باریگران قدیمی ما هم هستند که به اصطلاح " آن " شان آدم را می گیرد مثل آقای شکیبایی خدابیامرز یا آقای پرویز پرستویی یا رضا کیانیان یا عزت الله انتظامی و نصیریان و مشایخی . " آن " این باریگران قدیمی آدم را می گیرد وقتی که فکر می کنم سالیان سال رنج برده اند و تلاش کرده اند تا به اینجا رسیده اند و بردن اسم آنها هم به نظر من برای بازیگرانی به سن ما اجازه می خواهد .

آنها کسانی هستند که واقعآ صحبت کردن در مورد آنها در حد من نیست و من بیشتر سعی می کنم در مورد بازیگران جوان تر , آن هم با کسب اجازه از آنها صحبت کنم .

از بازیگران خارجی چطور ؟

بازیگران خارجی مورد علاقه من " آل پاچینو " است که من فکر می کنم همه بازیگران و علاقه مندان به بازیگری و سینما دوستش دارند . تام هنکس را هم دوست دارم .

چند تا خواهر و برادر هستید ؟

ما چهار برادریم و یک خواهر داریم .

چندمین بچه هستی ؟

وسطی هستم .

خیرالامور اوسطها .

الان که محبوب و سرشناس شدی . شرایط ات در خانواده چقدر فرق کرده ؟

شرایطی به وجود آمده است که" مامان من بعدآ زنگ میزنم " , " بابا الان کار دارم خودم تماس می گیرم " من زیاد شده و این یک ذره آزارم می دهد .

آیا این قضیه تا به حال باعث واکنشی هم شده ؟

نه پدرها و مادرها بلامانع و بی حد بچه هایشان را دوست دارند .

بعدش اینکه وقتی پسر عمه ات را آوردی نقش نوجوانی یوسف را بازی کند باعث دلخوری بقیه فامیل نشد که چرا بچه انها را نبرده ای ؟

نه بابا . ماشاء الله همه فامیل خوب بودند اما حسین جایزه بازیگری داشت و بهترین بازیگر نوجوان استان مازندران شده بود .

خودت نمایش و بازیش را دیده بودی ؟

نه . من اصلآ نمی دانستم . من یک نفر را در جشن دیدم و پرسیدم این حسین است ؟ آخر ما فامیل هایمان را دیر به دیر می بینیم . تازه آنجا فهمیدم یک کارهایی در زمینه بازیگری کرده .

آیا حالا موقعیت پدر و مادرت تغییر کرده ؟

در چه موردی ؟

تحویل گرفتن مردم , احترام مسئولان شهر و .....

مردم که خیلی احترام میگذارند . کلآ احساس می کنم پدر و مادرم خیلی خوشحالتر از خود من شده اند .

ارتباط ات با خواهر و برادرت چطور است ؟ آیا چیزی عوض شده ؟

من طوری رفتار میکنم که هیچ اتفاقی نباشد اما طبیعی است که به هر حال شرایط کمی تغییر کرده . البته در خانواده ما سلسله مراتب خیلی خوب رعایت می شود و احترام به همدیگر و بزرگتر یک اصل اساسی است .

اولین بار کی اسم " مصطفی زمانی " را شنیدی ؟

یک " مصطفی زمانی " بود که نویسنده بود و من اسمش را شنیده بودم .

از اینکه در بین خانواده ها و جوانان به عنوان الگو شناخته شوی خوشحالی یا ناراحتی ؟

چیز خوبی اما به هرحال هزینه هایی دارد . این خوب است که آدم به عنوان یک ورزشکار , یک هنرمند یا هرانسانی که دارای جایگاه خاص است , بالای یک سکو بایستد اما هر چیزی و هر موهبتی یک سری هزینه هم دارد . هزینه هایش این است که شما مسوولی , توقع ندارند خیلی از کارها را انجام بدهی ,

توقع دارند خیلی از کارها را انجام ندهی , از خیلی از چیزهایی که دوست داری باید بگذری و باید خودت را حفظ کنی اما کلآ چیز خوبی است .احساس می کنی یک کاری کرده ای . البته منظورم یک کار مثبت است . چون ممکن است بک دزد معروفی باشی و همه بشناسندت . ( خنده )

الان مشغول چه کاری هستی ؟

الان همانطوری که گفتم کار فیلم نمی کنم . یک ماهی است درگیر یکسری کارهای بیرونی ام بوده ام و هنوز هم درگیرم .

آخرین کتابی که خواندی .

به خاطر درگیری هایی که گفتم خیلی فرصت مطالعه نداشتم و یک کتاب که داشتم می خواندم را هنوز تمام نکردم . دارم کتاب " خط سوم" را می خوانم  .

یعنی فقط کتابهای عرفانی می خوانی ؟

نه . هر کتاب خوبی به دستم برسد میخوانم . قبل از این کتاب داشتم یک کتاب روانشناسی می خواندم .

از شخصیتهایی که می شناسی دوست داری نقش چه شخصیتی را بازی کنی ؟

کوروش کبیر .

دیگر چه شخصیتهای تاریخی را دوست داری ؟

مولوی .

الان چهره مطرحی در دنیای تصویر هستی اما چهر های تلویزیونی ممکن است کم کم فراموش شوند . فکر می کنی که سوپر استار شوی و در همان جایگاه باقی بمانی ؟

فکر می کنم در یک جای دیگر هم این چیزی را که می خواهم بگویم توضیح داده ام . به نظرم سوپراستاری به این معنی است که یک بازیگر یکسری ویژگیهایی دارد که ممکن است اکتسابی باشد یا خدادادی که مردم و خرد جمعی آن منطقه بر آن قرار می گیرد که آن آدم برایشان جذاب است . این از دست آدم خارج است . گیشه و استار را مردم تعیین می کنند . سوپراستار شدن به خیلی جیزها بستگی دارد و اینطوری نمی شود که مثلآ من بگویم من سوپراستار هستم یا اینکه می خواهم سوپراستار بشوم . یک آدم همیشه باید به آرزوهایش فکر کند و برای رسیدن به آن تلاش کند . بشود یا نشود از دستش خارج است .

درآرزوی تو سوپر استار شدن هم هست ؟

آنچه در آرزوهای من است هیچکدان از اینها نیست . آرزوی من این است که آدم بهتری باشم بعد سوپراستار بهتری . البته چه بهتر که سوپراستار باشی و آدم خیلی خوبی هم باشی ولی آرزوی اول من همان است . من اگر یک روزی احساس کنم که این کار باعث می شود من نتوانم آدم بهتری شوم این کار را رها می کنم . نمی شود ازالان راجع به آن صحبت کرد .مثلا من می توانم از تو بپرسم آیا در آینده فلان جایزه را می گیری ؟

من دلم می خواهد نوبل ادبیان را ببرم . ربطی به اینکه می شود  یا نه ندارد اما له هر حال آرزو حد و مرز ندارد .

من دوست دارم بازیگری باشم که مردم در درجه اول بازی هایم را دوست داشته باشند و  در درجه دوم من مصطفی زمانی را . دوست دارم نقشم و توانایی ام و بازی ام را دوست داشته باشند .

برای رسیدن به این که به عنوان یک بازیگر شناخته شوی تلاش هم می کنی ؟

بله . یکسری تمرینهای خاص خودش هست که آنها را انجام می دهم اما به نظر من بیشترین چیزی که یک بازیگر باید به آن توجه کند این است که ظرفیت و گنجایش وجودی اش را افزایش یدهد .هنر بازیگری سقف ندارد , بلکه این آدمها هستند که سقف دارند . شما هر چقدر سقف خانه ات را بالاتر ببری و هر چقدر ظرف وجودیت را بزرگ تر کنی می توانی بیشتر در آن آب بریزی . بازیگری و هنر سقف ندارد .

بخشی از هنر بازیگری داتش آن است و برای رسیدن به آن هم قاعدتآ آدم باید کاری کند .

برای رسیدن به آن دانشی که می گویی باید کتاب بخوانی و به کلاس بازیگری بروی . خیلی از کتاب ها را خوانده ام . به کلاس بازیگری هم رفته ام . سه چهار سال هم در یک پروژه بودم که به قول شما حالت یک دانشگاه را برای من داشت . جلوی دوربین سی و پنج با آن فضا و دکورها و در سنین و فضای مختلف کار کرده ام و حالا باید تجربه کنم . وقتی مقداری تجربه می کنی , دوباره باید بنشینی و فکر کنی و بخوانی چون شرایط جامعه تغییر میکند و نگاه آدمها به کاراکترهایی که شما می خواهی بازی کنی تغییر می کند .

کاراکترها به مرور تغییر میکنند . مثلآ معتاد فیلم " گوزنها" با معتاد فیلم " سنتوری " فرق می کند . هر دو عالی و خوب بود اما رادان یک معتاد امروزی را که این نسل می شناسد بازی کرد و نقش او باورپذیر شد در صورتی که اگر میرفت از معتاد سی سال پیش الگوبرداری می کرد هیچ اتفاقی نمی افتاد و بازی اش به این خوبی جلوه نمی کرد .

گفتی رادان . می گفتند بهرام رادان یکی از گزینه ها بود برای نقش یوسف . درست است ؟

نمی دانم . فکر میکنم بازیگران زیبای سینمای ما برای این نقش مدنظر بودند و به آنها فکر کردند اما ابنکه با آنها وارد مذاکره شده باشند را نمی دانم .مطمئنآ دوست داشتند روی چهره های زیبایی که در سینمای ما هستند فکر کنند . البته بعد به این نتیجه رسیدند که بهتر است شناخته شده نباشد . 

البته اینقدری که تو گریم شدی , می توانستند آنها را هم گریم کنند که کسی آنها را نشناسد .

( خنده ) .

فکر کنم این گریم سنگین خیلی کمکت کرد چون آنقدر سنگین بود که کسی چهره واقعی ات را نمی شناخت .

بله . اولین باری که چهار نفر مرا شناختند بعد از مصاحبه ام با مجله با رویش بود. البته دوست داشتم ناشناس باشم و البته اینکه می گویم ناشناس منظورم این نیست که بگویم می خواهم از این قضیه فرار کنم . من اصلآ آدم کنجکاوی هستم و دوست داشتم بتوانم راحت با آدمها حرف بزنم و بخندم و بچرخم و راحت باشم . یاد یک خاطره جالب افتادم . در محلی که من زند گی می کردم یک گدایی بود  عجیب و غریب . این گدا با حالت چمباتمه ساعت ها روی زمین می نشست در حالیکه خیلی پیر بود . شما اگر به او نگاه میکردی فکر میکردی مجسمه است . تکان نمی خورد و ساعت ها همینطور می ماند . من بارها از جلویش رد شدم و به او نگاه کردم .دوست داشتم از او بپرسم " الان به چی فکر میکنی ؟" دوست داشتم دنیا را از نگاه او ببینم . یک بار پرسیدم اما جواب نداد . نگاه کرد و هیچ چیز نگفت.

میانه ات با ورزش چطور است ؟

من در حد خوب فوتبال بازی می کردم . در نوجوانی کشتی و تکواندو هم کار می کردم .

موسیقی مورد علاقه ات چیست ؟

در هنر, هر کسی هرکاری را خوب انجام بدهد من از آن لذت می برم . من اصلآ آدم ایده آل ندارم و مثلآ نمی گویم عاشق فلانی هستم . موسیقی را دوست دارم و زیاد گوش می کنم . بیشتر هم موسیقی آرام را دوست دارم .

اهل روزنامه خواندن هستی ؟

بله .البته قبلآ روزنامه بیشتر می خواندم . الان بیش از ده سال است که پدرم دو روزنامه سیاسی و یک روزنامه ورزشی را اشتراک دارد و می خواند و آرشیوش می کند . طبیعتآ ما هم با روزنامه خواندن خو گرفته ایم . از قدیم اهل روزنامه خواندن بود . خیلی از روزنامه های خوب سالهای اخیر را آرشیو کرده است .

کار پدرتان چیست ؟

کارمند بازنشسته .

یک خاطره جالب بگو که با آن گفت و گویمان را تمام کنیم .

الان یاد یک خاطره جالب افتادم . خیلی ها که مرا در خیابان می بینند لطف میکنند و ابراز محبت میکنند . اما این یکی خیلی جالب بود . پشت چراغ قرمز ایستاده بودم و در خیالات خود غرق بودم که یک هو یک ماشین از پشت زد به من . خیلی باحال و آرام . در آینه نگاه کردم دیدم دارد برایم دست تکان میدهد .

یعنی تصادف نکرده بود ؟

نه .من فکر کردم که تصادف کرده ولی می خواست بگوید که شناختمت . ( خنده )

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 19:37  توسط مهتاب  |